تبلیغات
دین و زندگی


وَ لَیسَتِ التَّوبَة ُلِلَّذِینَ یَعمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتّی إذا حَضَرَ أحَدَهُمُ المَوتُ قالَ إنِّی تُبتُ الآنَ.
درباره وبلاگ:

آرشیو:

طبقه بندی:

آخرین پستها :

پیوندها:

پیوندهای روزانه:

صفحات جانبی:

نویسندگان:

ابر برچسبها:

آمار وبلاگ:


Admin Logo themebox

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آنست که باشد غم خدمت کارش

نوشته شده توسط:وحید حاجیلو
شنبه 12 فروردین 1391-07:27 ب.ظ

دلم به ” مستحبی ” خوش است که جوابش ” واجب ” است

السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه
اللّهم عجّل لولیّک الفرج
[http://www.aparat.com/v/2046r]


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 14 بهمن 1392 12:02 ق.ظ

مفتخوری

نوشته شده توسط:وحید حاجیلو
جمعه 23 شهریور 1397-09:35 ق.ظ

به نام خدا


مفتخوری‌ها، اختلاس ها و گشاده بازی‌ها مملکت را بیچاره کرده است.

                                                                                                                امام خمینی (ره)


نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 23 شهریور 1397 09:38 ق.ظ

بعد از دو سال و اندی، به بهترین مربی دنیا...

نوشته شده توسط:مهربانو
سه شنبه 16 مرداد 1397-04:34 ب.ظ

اوّل که عرض سلام و ادب دارم خدمت دوستان وبلاگی... اگه هنوز خاطرتون باشه مهربانو هستم  که در سه چهار سال گذشته، در وبلاگ برادرم و شبکه ی کتابخوانان حرفه ای فعالیت می کردم. خیلی دوست دارم باز فرصت بشه و فعالیتم را در وبلاگ ادامه بدهم. یادش بخیر گاهی نام کاربری خورشیدبانو می نوشتم، گاهی مهربانو، گاهی هم اسم واقعی خودم.با برخی دوستان هم در شبکه آتیش می سوزوندیم و کلا کل کل داشتیم، با صاحب نظر خدابیامرز، با مشکل گشا، مریم گلی، و ... گهگاهی برخی از کتابهایی که در booki.ir  معرفی و یا نقد می کردم در وبلاگ هم می گذاشتم. زد و به هر دلیلی بوکی دیگه بالا نیامد و ما و برخی از دوستان این شبکه مجازی در وبلاگ هایمان همچنان در ارتباط بودیم. امّا بنده ضمن فعالیت ادبی-هنری با برخی از دوستان بوکی، همچنان این ارتباط را حفظ کردمی. هر چند به دلیل دانشجوییم یک خرده کم رنگ شده


بیشتر  دوستان در جریان ترک تحصیل اجباری من نبودند و نمی دونستند که  به خاطر پاره ای از مشکلات که نمی تونستم ادامه تحصیل بدهم و... کلاً عشق به تحصیل در وجودم به نفرتی بی پایان تبدیل شده بود که فعلا نمیخوام وارد جزئیات بشوم امروز بعد از اینکه دو سال از عمر دانشجوییم میگذره! دخترخانومی از بستگان مان در مورد اتتخاب رشته اش سوالهایی ازم پرسید که مرا به سال 1395 برد. به روزهایی که خودم گل کاشته بودم و جالبه که از رتبه و تراز و درصدهایی که زده بودم ناراضی بودم


خلاصه اینکه امروز، کاملاً اتفاقی، سر از دست نوشته ها و دلنوشته های سالهای قبلم درآوردم. مشتی نمونه خروار، متنی رو که بعد از جلسه ی کنکورم نوشتم را من باب حال و هوای امروز نوجوان های عزیز کشورمون، در ادامه مطلب درج می کنم. 


ادامه مطلب

نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 17 مرداد 1397 07:44 ب.ظ

مکتب های ادبی

نوشته شده توسط:مهربانو
یکشنبه 14 مرداد 1397-08:08 ب.ظ

رئالیسم: یعنی حقیقت جویی و واقع بینی و مشاهده دقیق واقعیت های زندگی همه چیز ورو بدون کم و کاست ودخل وتصرف باید به مردم نشون داده بشه ، آداب نزاکت رعایت نمیکنن واکثر مجسمه هایی که رئالیست ها می سازند بسیار زشت و زننده هست .بیشتر به اوضاع و احوال مردم و به خصوص طبقه پایین جامعه رو بیان میکنن ...معتقدن چه زشت چه زیبا باید همه چیز گفته بشه ...مثل اون چیزی که واقعیت داره ... . گوستاو فلوبر، چارلز دیکنز، هزی جیمس، لئون تولستوی، داستایوسکی، ماکسیم گورکی.و بالزاک از مشوران این سبک هستن 

سور رئالیسم: فقط خیالی و توهمی و قاطی پاطی نوشتن کارشون هست ....بیشتر افکار فلسفی و روان شناسی توی نوشته ها شون هست ...تا میتونن رویا پردازی میکنن ....میگن هرچی که توی مغز انسان میگذره ، آگاهانه یا غیر ارادی ،حرفهای خودمونی و رویا ها شون رو صادقانه بیارن رو کاغذ ...رویا های درونیشون رو بدون هیچ کم و کاستی بنویسن ....اندره برتون ،لویی آرگون، بالزاک ، از مشهوران این سبک هستن 

دادائیسم: یه مکتب مزخرفه که خیلی هم طرفدار نداره ...می اومدن نوشته های مثلا روزنامه رو پاره پاره میکردن .. بعدش قاطی پاتی کنار هم میگذاشتن ... کلا مکتب دیونه ها بوده
 
سمبولیسم : از تخیلشون استفاده می کنن وبرای هر چیزی یه سمبول و نشونه و علامت می زارن ....خیلی بی منطق هستن ...بلند پروازن ...غم و اندوه زیاد دارن تو نوشته ها شون ...به واقعیت هم علاقه ندارن ...میگن دنیا بر اساس تفکر نیست ...داستان هاشون هم رمز آلود و مرموز هست ...همه چیز از جمله دنیا ، زندگی ،ارواح و...رازش فاش نشده و اینها میخوان با سمبل نشون بدن این راز ها رو .......مریس مترلینگ، ادگارد الن پو ، مالارمه ..از مشهوران این سبک هستن.

ناتورالیسم:  یعنی طبیعت گرایی ...بیشتر در مورد جزئیات مطلب مینویسن ...مکالمات طولانی و عامیانه توی نوشته هاشون هست ...یه جور هایی میگن آدمها با قدرت طبیعیشون می تونن بر هر چیزی پیروز بشن ... زندگی و طبیعت و عشق و کار و شجاعت را بزرگ می دونستن و به ادبیات و هنر جنبه علمی میدن امیل زولا، فالکنر، الفونس دوده از مشهوران این سبک هستن
 
رومانتیسم یا رمانتیک: یعنی خیال پردازی یا احساسی برخورد کردن ...میگن مطلب باید با هیجان نوشته بشه تا خواننده هم با هیجان بخوندش ...از کلمه های من و خود زیاد استفاده میکنن ...یه جور هایی استفاده از تخیل و رویا و تا حدودی هم علاقه به دین و مذهب و اخلاق دارن ..میگن باید از ناكامی، دلتنگی، اندوه و سرخوردگی ها، به رؤیا، به گذشته، به سرزمینهای دیگر، به تخیلات فرار کرد .توی هنر نباید از عقل و منطق استفاده کنن ...آزادی خواهی در اندیشه و بیان ، توی هنر اعتقاد دارن ...تولستوی ،چخوف ،ماکسیم گورکی ،لامارتین ،چارلز دیکنز 
کلاسیک: بیشتر از ادبیات قدیم استفاده میکنن و تقلید میکنن ...بشتر عقل و منطق توی آثارشون دیده میشه ...خیال و رویا رو دوست ندارن و دنبال مطالب پند آموز هستن ...مطابق قوائد و قوانین عمل میکنن...تو هنر دنبال زیبایی و کمال و خوبی هستن و معتقدن که خواننده به غیر از خوندن داستان باید چیز های اخلاقی هم یاد بگیرن ...آرمان گرا هستن ...میلتون ،مولیر ، پتراک ، بوکاچیو و...از مشهوران این سبک هستن 

اگزیستانسیالیسم : پوچ گرا هستن ...میگن هرکی هر چی دوست داره و هر کاری که میکنه دلش میخواد ...هیچی هم براشون ارزش نداره ...اکثرا هم دست به خودکشی میزنن چون به پوچی و بی ارزشی میرسن...به اصالت وجود ، آزادی انسان و پوچی زندگی معتقدن ...البر کامو ، ژان پل سارترو.......



نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 23 شهریور 1397 09:42 ب.ظ

نسل سوخته

نوشته شده توسط:مهربانو
شنبه 13 مرداد 1397-05:56 ب.ظ

داشتم فکر می کردم نسل های گذشته چقدر به خیلی ها مدیون موندن! هی الکی گفتن بچه شیرینی زندگیه! 

من نمیدونم چیش شیرینه؟ 

ساعت 3 صبح از خواب ناز بیدار بشی و براش شیر بدی... 

کله ی سحر پاشی پوشکشو عوض کنی..  

راه به راه، 24 ساعته در خدمتش باشی...

خودت نخوری.. نپوشی.. نگردی... از همه خوشیات بزنی که جناب "بچه" تو ناز نعمت بزرگ شه!

یک مهمونی نتونی بری... چون نی نی گرما زده میشه! گرمازده هم نشه آدمو اونقدر اذیت میکنه که آدم خون به جگر میشه.

حالا از هیکل زیبای خانوم که بگذریم، هزینه هاشو بگید... بیچاره مردای امروز فقط به چشم کمپانی پول بهشون نگاه میشه


اون وقت هی میگن چرا قرن 21 شده قرن مجردها... چرا جوان ها تن به ازدواج نمیدن و... .


ادامه مطلب

نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 16 مرداد 1397 06:21 ب.ظ

افسانه سارای

نوشته شده توسط:مهربانو
چهارشنبه 10 مرداد 1397-10:05 ق.ظ

در میان تپه زارهای مخملین آذربایجان در خاک فرش زردار مغان، افسانه پرشوری به وقوع پیوست که سالیان درازی به شکل فولکوریک سینه به سینه آذربایجانیان نقل گشته است. سارا (سارای) دختر پرشور و شرری بود با مژه هایی بلند و شوخ و نگاه هایی نافذ و جذاب. وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.


آنگاه که کوزه به دوش از راه باریکه ای به سوی چشمه ی دهکده، پای می گذاشت از بزرگ و کوچک دل هر بیننده ای را به تپش رعد وار می انداخت. با همه این شور و زیبایی او در صبحگاهی عطر آمیز به عصیان دل چوپانی صمیمی از همان اهالی جوابی بس صمیمانه داده بود و از آن پس در قصر آرزوهایش با لباس سپید عروسی خود ، همای سعادت ” خان چوبان ” شده بود.

عشق عریان آنها همچون اسبی سرکش در کناره های رود آرپا در جلگه مغان ، تپه های علف پوش ، باغها و گلها را در می نوردید و به پیش می تاخت. این عشق آتشین و صادق زبانزد همه مردمان روستاهای مغان شده بود.

خان چوبان، جوان تنومندی بود؛ با سبیل های با مزه که یک لحظه نیز نی لبکش را زمین نمی گذاشت. وقتی در سایه درختی یا پای چشمه ای می نشست با نی خود سوزناکترین آهنگ ها را می نواخت و در هجران و درد اشتیاق سارا آشکارا می سوخت.

در دیدارهای گه گاه آنها رویاهای شیرین حیاتشان ترسیم می شد و این مسایل هر بار شکل و شمایل زیباتر و بزرگتری به خود می گرفت. اما از شوربختی این دوجوان دلداده همه چیز گویا تصمیم داشت به گونه ای دیگر اتفاق بیافتد. بعد از مدتی کوتاه حکایت عشق آتشین سارا و خان چوبان با دخالت ها و دست درازی یکی از بیگ های منطقه رنگ و بوی تراژدی به خود گرفت و وارد مرحله تازه ای شد. بیگ با دارو دسته خود به روستای محل سکونت سارا آمده و پدر او را مرعوب کرده بود که اگر سارا را با خود نبرد روزگارشان سیاه خواهد شد.

آن زمان دوره خان و خانی بود و هرکس که زر و زور بیشتری داشت در چپاول و غارت مال و ناموس مردم صاحب دست گشاده تری بود. از این رو طبعاً آتش هوس و میل وحشیانه ” بیگ ” به سارا می توانست سرنوشت عشق و حیات آنها را به زیر هاله ای از تاریکی و بدبختی بکشاند. در این ایام خان چوبان به اقتضای کارش از سارا دور بود. بیگ و اطرافیانش با فرصت طلبی برای بردن سارا به روستا بر آمدند. فضای حزن آلود این اقدام همه را در فکری عمیق فروبرده بود. مسلماً در مقابل تصمیم بیگ هیچ کس را مخصوصاً سارای نحیف و ظریف را یارای مقاومتی نبود. سارا که خود را در مقابل ستمی آشکار می دید نمی توانست خاموش و ساکت بنشیند و خود را به دستان آلوده بیگ بسپارد. به همین خاطر وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.

سارا در یک غروب غم انگیز مغان برای رهایی از آن فتنه ستمبار، جسم و قلب بزرگوار و پرشور خود را برای همیشه به ” آرپاچایی ” یا همان رود ناآرام ” آرپا ” سپرد تا دنیا شاهد شهامت و بزرگی انسان های پاک و با شرافت باشد.

امواج آرپا چایی، سارای زیبا را همانند دسته گلی روی دستهای خود برد و بدین ترتیب دفتر عشق ناکام دیگری بسته شد و از میان رفت. بعدها شاعری از دیار ارسباران آذربایجان، ابوالقاسم نباتی در میان چندین بند شعر تراژیک، گوشه ای از این حکایت را چنین بیان نمود :



ادامه مطلب

نظرات() 
تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 23 شهریور 1397 09:49 ب.ظ



  • تعداد کل صفحات:186 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...