وَ لَیسَتِ التَّوبَة ُلِلَّذِینَ یَعمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتّی إذا حَضَرَ أحَدَهُمُ المَوتُ قالَ إنِّی تُبتُ الآنَ.
بعد از دو سال و اندی، به بهترین مربی دنیا...
سه شنبه 16 مرداد 1397 ساعت 04:34 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست مهربانو | ( نظرات )

اوّل که عرض سلام و ادب دارم خدمت دوستان وبلاگی... اگه هنوز خاطرتون باشه مهربانو هستم  که در سه چهار سال گذشته، در وبلاگ برادرم و شبکه ی کتابخوانان حرفه ای فعالیت می کردم. خیلی دوست دارم باز فرصت بشه و فعالیتم را در وبلاگ ادامه بدهم. یادش بخیر گاهی نام کاربری خورشیدبانو می نوشتم، گاهی مهربانو، گاهی هم اسم واقعی خودم.با برخی دوستان هم در شبکه آتیش می سوزوندیم و کلا کل کل داشتیم، با صاحب نظر خدابیامرز، با مشکل گشا، مریم گلی، و ... گهگاهی برخی از کتابهایی که در booki.ir  معرفی و یا نقد می کردم در وبلاگ هم می گذاشتم. زد و به هر دلیلی بوکی دیگه بالا نیامد و ما و برخی از دوستان این شبکه مجازی در وبلاگ هایمان همچنان در ارتباط بودیم. امّا بنده ضمن فعالیت ادبی-هنری با برخی از دوستان بوکی، همچنان این ارتباط را حفظ کردمی. هر چند به دلیل دانشجوییم یک خرده کم رنگ شده


بیشتر  دوستان در جریان ترک تحصیل اجباری من نبودند و نمی دونستند که  به خاطر پاره ای از مشکلات که نمی تونستم ادامه تحصیل بدهم و... کلاً عشق به تحصیل در وجودم به نفرتی بی پایان تبدیل شده بود که فعلا نمیخوام وارد جزئیات بشوم امروز بعد از اینکه دو سال از عمر دانشجوییم میگذره! دخترخانومی از بستگان مان در مورد اتتخاب رشته اش سوالهایی ازم پرسید که مرا به سال 1395 برد. به روزهایی که خودم گل کاشته بودم و جالبه که از رتبه و تراز و درصدهایی که زده بودم ناراضی بودم


خلاصه اینکه امروز، کاملاً اتفاقی، سر از دست نوشته ها و دلنوشته های سالهای قبلم درآوردم. مشتی نمونه خروار، متنی رو که بعد از جلسه ی کنکورم نوشتم را من باب حال و هوای امروز نوجوان های عزیز کشورمون، در ادامه مطلب درج می کنم. 

مرا آرزوی دیدار معلّمی در سر است که 3 سال تمام است که - از هر لحاظ- با وجود مجازی بودن دنیای ارتباطمان، واقعاً و حقیقتاً دستم را گرفته است و  با خود به روزهای به یاد ماندنی و دوست داشتنی آرمان خواهی و اهداف زیبا و باورهای قشنگ نوجوونی ام برده است. به جرأت می توانم بگویم کسی را یارای آن نیست که محبّتی را آقای عسکری در حق من کردند، را درک کند.

وقتی که قلم سرکش و بی پروایم در دنیای مجازی بیداد می کرد، درست همان روزایی که پر از انرژی منفی بودم. همان انبار باروتی که وجودم را گرفته بود که هر آن نزدیک بود جانم را به آتش بکشد...  اگر آن انرژی سرشار  مهار نمی شد، بدون شک تا الآن به ورطه ی افسردگی افتاده بودم.

آن روزهایم، گویی در لبه ی پرتگاهی ایستاده بودم که بیم سقوط تهدیدم می کرد و به خاطر تضادها و تناقض هایی که در زندگی شخصی ام دیده و درک کرده بودم، اصلاً و ابداً میل به زندگی، در وجودم نمی جوشید که قدری عقب تر بایستم و حداقل جانم را حفظ کنم.

درست به موقع، نه کمی دیرتر و نه کمی زودتر، مربی سر رسیدند... مثل یک مشاورکار کشته و مربی دلسوز مرا به زندگی تشویق کردند. به یادم آوردند که یکبار دیگر چشمهایم را ببندم و در دم و باز دمی عمیق، عطر باران را وارد ریه هایم کنم. بارانش وجودم را شست و شو داد!

اول گفتند که حرف هایت سرشار از حس و حال نوشتن است. بنویس. 

گفتند پر از ایده های ناب هستی، چند تا برایم ایده ی نمایش دانش آموزی بده.

گفتند صحنه ی اوّل نمایش را بنویس....

گفتند که صحنه های بعدی را با دقت بیشتری بچین

و.....

ایشان گفتند، من نوشتم. ایشان خط زدند من پاک کردم، ایشان خستگی را به جان خریدند و ....

من تشنه از بیابان تفتیده که چشم باز کرده بودم و در عین ناباوری آب می دیدم. دست در زلالی آب فرو بردم و خنکایش را تا عمق وجودم حس کردم... باورش خییییییییلی سخت بود، ولی من زلالی شفاف آب را لمس کردم. عطر بارانش وجودم را زندگی بخشید. نفس عمیقی کشیدم و کالبدم خاک های مرده، را از وجود تکاند و سرپا شدم....

طعم زندگی زیر زبانم مزه کرد. گفتنش در کلام نمی گنجد، خییییییییلی حس و حال خوبی بود. خیییییییییلی. 

مربی مهربان، فرشته ی مهربانم شد و کالبد چوبینم را رنگ و لعاب گوشت و پوست و اخلاق آدمیّت و بندگی بخشیدند. نه تنها استرس ترس از ارتفاع را بهم وارد نکردند بلکه همیشه تشویقم کردند که بپرم. اوج بگیرم....

اوائل به ایشان می گفتم که ی عده زدند تو پرم و انگیزه ی پرواز ندارم.

ولی ایشان به مهربانی مادر با کلامی گرم و راهنمایی های صادقانه، زخم بال هایم را مرهم گذاشتند...

بعد....

من هی نوشتم،

هی پاک کردم،

هی اصلاح کردم،

... .

ی خرده که به خودم اومدم و کلاً خودِ فراموش شده در باتلاق خودباختگی ام را دوباره یافتم  ... این دفعه من بودم که گفتم استادم می خواهم کنکور شرکت کنم.... نقداً نمیدونم نتیجه چی میشه، امتحان سختی بود. ولی تمام سعی ام را کردم که دانسته هامو سر جلسه ی امتحان خرج کنم...  مریم امروز با تمام باورهای خوبش که داشت می رفت در گذر زمان رنگ فراموشی بگیره...، همه ی خوبی هایش را مدیون معلّمی مهربان است که جز دخترم صدایش نمی کند.... .

24 تیرماه 1395- همدان. (چند ساعت بعد از آزمون سراسری)




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic