وَ لَیسَتِ التَّوبَة ُلِلَّذِینَ یَعمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتّی إذا حَضَرَ أحَدَهُمُ المَوتُ قالَ إنِّی تُبتُ الآنَ.
افسانه سارای
چهارشنبه 10 مرداد 1397 ساعت 10:05 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست مهربانو | ( نظرات )

در میان تپه زارهای مخملین آذربایجان در خاک فرش زردار مغان، افسانه پرشوری به وقوع پیوست که سالیان درازی به شکل فولکوریک سینه به سینه آذربایجانیان نقل گشته است. سارا (سارای) دختر پرشور و شرری بود با مژه هایی بلند و شوخ و نگاه هایی نافذ و جذاب. وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.


آنگاه که کوزه به دوش از راه باریکه ای به سوی چشمه ی دهکده، پای می گذاشت از بزرگ و کوچک دل هر بیننده ای را به تپش رعد وار می انداخت. با همه این شور و زیبایی او در صبحگاهی عطر آمیز به عصیان دل چوپانی صمیمی از همان اهالی جوابی بس صمیمانه داده بود و از آن پس در قصر آرزوهایش با لباس سپید عروسی خود ، همای سعادت ” خان چوبان ” شده بود.

عشق عریان آنها همچون اسبی سرکش در کناره های رود آرپا در جلگه مغان ، تپه های علف پوش ، باغها و گلها را در می نوردید و به پیش می تاخت. این عشق آتشین و صادق زبانزد همه مردمان روستاهای مغان شده بود.

خان چوبان، جوان تنومندی بود؛ با سبیل های با مزه که یک لحظه نیز نی لبکش را زمین نمی گذاشت. وقتی در سایه درختی یا پای چشمه ای می نشست با نی خود سوزناکترین آهنگ ها را می نواخت و در هجران و درد اشتیاق سارا آشکارا می سوخت.

در دیدارهای گه گاه آنها رویاهای شیرین حیاتشان ترسیم می شد و این مسایل هر بار شکل و شمایل زیباتر و بزرگتری به خود می گرفت. اما از شوربختی این دوجوان دلداده همه چیز گویا تصمیم داشت به گونه ای دیگر اتفاق بیافتد. بعد از مدتی کوتاه حکایت عشق آتشین سارا و خان چوبان با دخالت ها و دست درازی یکی از بیگ های منطقه رنگ و بوی تراژدی به خود گرفت و وارد مرحله تازه ای شد. بیگ با دارو دسته خود به روستای محل سکونت سارا آمده و پدر او را مرعوب کرده بود که اگر سارا را با خود نبرد روزگارشان سیاه خواهد شد.

آن زمان دوره خان و خانی بود و هرکس که زر و زور بیشتری داشت در چپاول و غارت مال و ناموس مردم صاحب دست گشاده تری بود. از این رو طبعاً آتش هوس و میل وحشیانه ” بیگ ” به سارا می توانست سرنوشت عشق و حیات آنها را به زیر هاله ای از تاریکی و بدبختی بکشاند. در این ایام خان چوبان به اقتضای کارش از سارا دور بود. بیگ و اطرافیانش با فرصت طلبی برای بردن سارا به روستا بر آمدند. فضای حزن آلود این اقدام همه را در فکری عمیق فروبرده بود. مسلماً در مقابل تصمیم بیگ هیچ کس را مخصوصاً سارای نحیف و ظریف را یارای مقاومتی نبود. سارا که خود را در مقابل ستمی آشکار می دید نمی توانست خاموش و ساکت بنشیند و خود را به دستان آلوده بیگ بسپارد. به همین خاطر وی با تکیه بر نیروی بزرگ عشق خویش تدبیر شجاعانه ای اندیشید که همین اراده اش، او را در میان افسانه های حیرت آمیز تاریخ آذربایجان قرار داد.

سارا در یک غروب غم انگیز مغان برای رهایی از آن فتنه ستمبار، جسم و قلب بزرگوار و پرشور خود را برای همیشه به ” آرپاچایی ” یا همان رود ناآرام ” آرپا ” سپرد تا دنیا شاهد شهامت و بزرگی انسان های پاک و با شرافت باشد.

امواج آرپا چایی، سارای زیبا را همانند دسته گلی روی دستهای خود برد و بدین ترتیب دفتر عشق ناکام دیگری بسته شد و از میان رفت. بعدها شاعری از دیار ارسباران آذربایجان، ابوالقاسم نباتی در میان چندین بند شعر تراژیک، گوشه ای از این حکایت را چنین بیان نمود :


ادامه مطلب
مرتبط با: ادبی , داستان کوتاه ,


شاهنامه هویت ملّی و میهنی
دوشنبه 18 آبان 1394 ساعت 05:00 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست مهربانو | ( نظرات )

شاهنامه شاهکار فردوسی است که در بیت بیت آن روح وطن خواهی و احساسات میهنی، شاعر هویداست. شاهنامه بنا بر مشهور و به حکم بعضی  شواهد و قرائن، در اصل شامل 60هزار بیت بوده، و ظاهراً چند بار تحری شده است. ولی اکنون در هیچ نسخه ی معتبری تعداد ابیات آن به 60 هزار نمی رسد.

فردوسی  در آغاز برخی از داستان ها، پیش از آنکه به موضوع اصلی داستان بپردازد، مقدمه ی کوتاهی در اندرز و موعظه، یا وصف حال یا وصف طبیعت میاورد. که ان را خطبه ی داستان می نامند.

داستان های پهلوانی شاهنامه دارای مشابهت ها و تفاوت هایی است که آنها را به هم پیوند داده و یا از هم متمایز می کند. هر چند نقاط اشتراک این داستان ها بیشتر از وجوه تمایز آنهاست، ولی این تفاوت ها سبب درخشش بعضی داستان ها نسبت به برخی دیگر گردیده است. شاید به همین دلیل باشد که مردم کوچه و بازار کما بیش با ماجراهای سهراب نوجوان، سیاوش پاک، اسفندیار رویین تن، و رستم دستان آشنایی دارند و در عصر علوم و تکنولوژی هنوز هم نقل حماسه ها و غم نامه های حکیم طوس لطف خود را از دست نداده است.

از لحاظ دقّت در ترسیم خصوصیّات اشخاص به ویژه جنبه های درونی، در رأس همه ی متون داستانی سنّتی فارسی اعم از منظوم و منثور قرار دارد.

ادامه مطلب


زیباترین داستان شاهنامه
دوشنبه 16 شهریور 1394 ساعت 04:22 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست مهربانو | ( نظرات )

داستان رستم و اسفندیار یکی از زیباترین داستان های شاهنامه است. حکایت غم انگیز میان دو نسل؛ کشمکش میان پیر و جوان، گوهر و هنر، شاهزاده و جهان پهلوان، رویین تن و آسیب پذیر، نوخاسته و مستعفی، و بالآخره کشمکش بر سر آزادی خواهی و اسارت طلبی است و از آنجا شروع می شود که: 

اسفندیار رویین تن، شاهزاده ی پهلوان ایرانی که از عهدشکنی های پدرش گشتاسب، به تنگ آمده است، با حالتی دژم نزد مادر خود کتایون رفته و شکوه می کند که: " با من همی بد کند شهریار " زیرا پیش از این پاداش موفقیّت مرا در چندین مأموریت مهم، پادشاهی ایران زمین دانسته، ولی پس از انجام مأموریت به قول خود عمل نکرده است.

 

ز بلبل شنیدم یکی داستان / که برخواند از گفته ی باستان

که چون مست بازآمد اسفندیار / دژم گشته از خانه ی شهریار

کتایون قیصر که بُد مادرش / گرفته شب و روز اندر برش

چو از خواب بیدار شد تیره شب /  یکی جام می خواست و بگشاد لب

چنین گفت با مادر اسفندیار /  که با من همی بد کند شهریار

 

گشتاسپ، سخت دلبسته ی تاج و تخت است و آخرین شرط دستیابی اسفندیار به اورنگ شاهی را به بند کشیدن رستم عنوان می کند و با این شرط به دست خود، پسر پهلوانش را روانه ی ستیز با مرگ می کند.

 

بفرزند پاسخ چنین داد شاه /  که از راستی بگذری نیست راه

بگیتی نداری کسی را همال /  مگر بی خرد نامور پور زال

سوی سیستان رفت باید کنون /  بکار آوری زور و بند و فسون

برهنه کنی تیغ و کوپال را /  ببند آوری رستم زال را

 

اگر رستم از هفت خان گذشته است، اسفندیار هم هفت خانی دیگر را پشتِ سر گذارده است. اگر رستم در کسوت بازرگانان به نجّات بیژن شتافته، اسفندیار نیز در هیئت بازرگانان به نجات خواهران رفته است.

اسفندیار نماینده ی اتّحاد دین و دولت است. او پرورده ی تعبّد است. زرتشت او را کمر بسته خود کرده است. او رویین تن است و هیچ سلاحی بر تنش کارگر نمی افتد. برازنده ترین فرد زمان خود است. چشم و چراغ خانواده ی کیان است. اسفندیار شاهزاده ی موبد است، نوآور است، ساده دل و مغرور است. هم شاهزاده است و هم جهان پهلوان؛ دو صفتی که در شاهنامه جز در او در کس دیگری جمع نشده است. سرد و گرم روزگار را چشیده، نه تنها در بزم و رزم، بلکه در گیرودار زندگی و سیاست نیز مدّتی از عمرش را در غُل و زنجیر گذرانده است. لبریز از نیروی درونی و جاه طلبی است. ذاتاً لبریز از نیروی درونی و جاه طلبی و غرور است. ذاتاً مردی صریح و ساده دل است... . اسفندیار و رستم تنها جهان پهلوانانی هستند که لقب تهمتن دارند.


 

ادامه مطلب


شاهکار فردوسی
جمعه 25 اردیبهشت 1394 ساعت 07:58 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست مهربانو | ( نظرات )

سیاوش فرزند كاووس شاه است و از لحاظ زیبایی، یوسف شاهنامه است و از لحاظ پاكی، مسیحای شاهنامه و اسوه ی دوران. سیاوش مظهر مهربانی و رحمت، امّا ساده دل است كه رستم او را به جای سهرابش تربیت می كند و فنون پهلوانی را بدو می آموزد. وقتی سیاوش به پایتخت باز می گردد، عشق ناپاك سودابه (نامادری اش) را رد می كند. پناهنده ی توران می شود و با مرگش غمگین ترین حوادث شاهنامه را می آفریند. باید اعتراف كرد كه داستان سیاوش، شاهكار فردوسی در شاهنامه است. تا جایی كه من خواندم:

سیاوش دو همسر و دو پسر دارد.


1) كی خسرو: كه آرمانی ترین پادشاه شاهنامه  محسوب می شود. او گوهر و هنر را با هم دارد. او فرند سیاوش و فرنگیس است، یعنی از خون ایران است و تورانی است. كشنده ی افراسیاب خون ریز، یعنی پدربزرگ خود است. گفته اند كه: اگر سیاوش فرشته خو را در انتهای قطبی تصور كنیم كه در منتهای قطب مقابلش ضحّاك اهریمن سیرت باشد، كی خسرو، در میانه ی نیمه ی خوب، یعنی در نقطه ی اعتدال كامل، واقع می شود.

 

2) فرود: فرزند سیاوش و جریره است. او جوانی پاك و باصفا و عاطفی و سخت تند و تیز است. كه در كلات با حمله ی طوس و یارانش در جنگ با ایرانیان-كشته می شود. او كه دستهایش قطع شده استدر دژ كلات، جان به جان آفرین تسلیم می كند. مادرش هم، دژ را به آتش می كشد تا زنده به دستِ دشمن نیفتد. 

ادامه مطلب


معرفت کردگار
شنبه 22 شهریور 1393 ساعت 11:27 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست مهربانو | ( نظرات )

نسیـــم ، دانــه از دوش مـورچــه انـداخت. . . . .

مورچـه دانـه را دوبـاره بر دوشـش گرفــت و رو به خــدا گفــت:

...... گــاهــی یــادم مـــی رود کــه ، هستی. . . !!!

کـاش بیـشتـــر نسیــم بــوزد . . . . .



سازندگان سینمایی شهر موشها2، مردم را به سخره گرفتند!
چهارشنبه 5 شهریور 1393 ساعت 07:05 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست مهربانو | ( نظرات )
از همان روزی که دست حضرت قابیل 
گشت آلوده به خون حضرت هابیل 
از همان روزی که فرزندان آدم 
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید 
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود 
***

دوست داران و شرکت کنندگان مسابقه ی شهر موشها به روایت شما!

دعوت هستید به خواندن داستان کوتاه شهر موشها، به قلم مریم حاجیلو!

خیال تان راحت داستان هم داغ است (چون اوّلین بار است که منتشر می شود) و هم بر خلاف مسابقه ی جعلی شهر موشها به روایت شما اصل است! اصله اصل!

تقدیم به: نگاه پاک و اندیشه ی زلال کودکان دهه ی شصت!

سلام

حال و احوالت چه طوره؟ خوبی؟

من نمی دانم چه طور دور از هوای دلپذیر و درخت های آلبالو، گیلاس شهرمان سر می کنی؟! ولی جای تو اینجا خالیست.

حدس بزن؛ حدس بزن کجا نشسته ام و دارم برایت نامه می نویسم؟ صدای برو بیای موش ها را می شنوی؟ دارند رستوران کُپُل را آذین می بندند. هچی... هچی ! عروسی نوه اش است. انگار نه انگار سنی ازش گذشته است؛ انگار نه انگار از اعضای انجمن شورای شهرمان است؛ درست مثل بچّه ها ورجه وورجه می کند. هچی.. هچی! کاش صدایش را می شنیدی؛ زیر درخت گردویش لم داده است و صدایش را در سرش انداخته و هرازگاهی می گوید: نــــــــــــــــــــارنــــــــــــــــــجی. یادت است چقدر سر به سر نارنجی می گذاشت؟ از همان موقع ها دلش پیش نارنجی بود. دختر مردم را گرفت و آورد وسط شهر، هچی... هچی! رستوران داری.

نه بابا؛ نارنجی دیگر همان موش نازک نارنجی نیست که از گرما غش کند و از هیاهویی بترسد! 

ادامه مطلب




 
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic