وَ لَیسَتِ التَّوبَة ُلِلَّذِینَ یَعمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتّی إذا حَضَرَ أحَدَهُمُ المَوتُ قالَ إنِّی تُبتُ الآنَ.
مطالب آسیب شناسی
سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت 07:09 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست مهربانو | ( نظرات )
بخاطر اهمیت آسیب های اجتماعی و استقبال مخاطبان جهت سهولت در دسترسی به مطالب آسیب شناسی موجود در وبلاگ می توانید از لینک های زیر کمک بگیرید. برای ورود به هر قسمت روی آن کلیک کنید:








مرتبط با: اجتماعی ,


آسیب شناسی اجتماعی
دوشنبه 29 آبان 1391 ساعت 07:18 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست وحید حاجیلو | ( نظرات )

به نام خدا

موضوع : آسیب شناسی اجتماعی

گام پنجم: شناخت خویشتن خویش 2/ راهکار سوم

نیاز به دیده شدن  و مورد  توجّه قرار گرفتن در وجود همه ی انسان­ ها موج می زند. این نیاز اوّلین بار در خانواده به جوش می آید که اگر ارضاء نشود و سرکوب گردد؛ نتایج خوبی در بر نخواهد داشت.

احساس تحقیر شدن و عدم اعتماد به خانواده، همچنین مردم گریزی (ناشی از احساس معیوب بودن) و تمایل به بیگانه از عوارض دیده نشدن در خانواده است.

جوان یا نوجوان فراموش شده، خود را به هر دری می زند که از هر راهی که برایش ممکن است سری در سرها دربیاورد و مورد تحسین دوستان و اطرافیانش قرار گیرد.

·        روی آوردن جوانان به بدن سازی و لوازم آرایشی و گریم و گرایش به مد و لباس و تزیین مو ( با وجود داشتن اندام زیبا و پوستی شاداب و سالم و درخور توجه) یعنی : زنگ خطر برای آن جامعه؛ یعنی: جوانان جامعه دردی دارند که به جای تحصیل و اشتغال دارند، بیکارِ بیکار در کوچه و خیابان می چرخند و فریاد می زنند نگاهم کن،  دوستم داشته باش، من لایق توجه و محبّت تو هستم.

پدر عزیز! مادرمهربان! فرزندت و روحیه اش را دریاب.

 به فکر زینت باطن کسی نمی افتد/ مَدار مردم عالم به ظاهر آرایی است[1]

·       متأسفانه بعضی از جوانان با این فکر و با این روش می خواهند زندگی خویش را بسازند. با ظاهر آرایی و لباس و حرف های شیرین (با وجودی که می دانند طرف خانواده و همسر و فرزند دارد) باز هم با دلبری و شیرین زبانی سعی می کنند طعمه ی مورد نظر را صید کنند ( یک زندگی را ویران کنند / یک خانواده را از هم بپاشند) و روی خرابه های زندگی کس دیگر، آشیان آرزو و امید و برای خویش بسازند؛ عجیب تر این که می خواهند خوشبخت شوند و خدا هم یاریگرشان باشد. به کجا چنین شتابان؟

بیایید به عقب برگردیم وگام اوّل را دوباره برداریم. بیایید سؤال کنیم چرا...؟

·       چرا خودمان را تحقیر کنیم و رنگ التماس به سر و روی مان بزنیم؟ چرا ماسک بزنیم و بشویم دلقک خیابانیِ، عروسکِ بازی و سرگرمی دیگران؟ چرا با این کارهای مان فریاد بکشیم که باورم کن؛ دوستم داشته باش؛ عاشقم شو. چرا شیرین ترین میوه ی احساس را از دیگران گدایی کنیم؟ مگر چیزهای با ارزش را به گدا می دهند؟

می کند زهر هلاهل کار خود در انگبین/ از گزند دشمن شیرین زبان غافل مباش[2]

·       فکر کنیم؛ این آدم (مار خوش خط و خال) که  جز ظاهر چیز دیگرش به آدم نمی ماند، با توطئه و نقشه و حیله ی من به راحتی پشت پا به داشته هایش می زند؛ آیا نمی تواند با وسوسه ی دیگری به من و زندگیِ نداشته ام دهان کجی کند؟

عقل سلیم می گوید که می تواند. آدمی که یکبار به خاطر یک تازه از راه رسیده زندگی و همسر(عشقش ) و فرزندش را قربانی کند، خانه و زندگی سالمش را به آتش بکشد، باز هم می تواند به خاطر شخص سومی (پول،آدم یا هر چیز دیگری) وسوسه شود و داشته و نداشته اش را(که ما باشیم) قمار کند.

آیا به سرانجام کارمان فکر کرده ایم؟ 

·       اگر من ظاهر آرایی می کنم و با لوازم آرایش ماسک زیبا و زیبایی را به صورتم می زنم تا خودِ واقعی ام را پنهان کنم (آری پنهان کنم تا کسی عیب و ایراد مرا نبیند) تا با تبلیغ آن چه نیستم عشق و پول و مقام و ... را گدایی کنم اگر تیرم به سنگ خورد و دستم رو شد چه کنم؟

بعضی ها می گویند:

اگر این آدم را از دست بدهم دیگر مثل او از کجا پیدا کنم؟ من بدون او می میرم. بدون او زندگی برایم لذتی ندارد.

بیایید کمی مغرور باشیم: (روی سخنم با دختران جامعه ی مان است)

بد ذات مباش، بد گمان باش و از فتنه ی خلق در امان باش.

·       به فکر عزت نفس خود باشیم، خودمان را تحقیر نکنیم. بگذارید کسی که نسبت به ما چنین حسی دارد پیدای مان کند. قدیمی ها می گفتند برای کسی بمیر که برایت تب کند، امّا ما فقط از قدیمی ها لواشک ها و آش ها و خوردنی های خوشمزه را به یاد داریم، چه زود فراموش کردیم... ! داریم برای کسی می میریم که حتی لحظه ای به یاد ما نیست. فراموش کرده ایم که وجود ما برای خانواده ی مان مثل گنجی با ارزش است. هیچ گنجی در کوچه و خیابان دنبال شکار شدن نمی رود، هیچ خانواده ای گنجش را بی حصار و بی چارچوب در معرض دید دیگران نمی گذارد، از سؤال های (تا حالا کجا بودی؟ با کی بودی؟ چرا دیر کردی؟) پدر و مادرمان  ناراحت نشویم. همان طور که خودشان می گویند به ما و خیر و صلاح ما و آینده ی ما فکر می کنند.

·       اگر به خاطر حرف دوست و دشمن و شماتت والدین به اشتباه خود اعتراف نمی کنیم عذری است نا بخشودنی. ما که آبروی مان را روی این کار مان(عشق به آدمی که لیاقتش را نداشت/ پول/ مقام و ... ) باخته ایم؛ بیایید اعتماد به نفس مان را قمار نزنیم، گستاخ و شجاع فریاد به اعتراف بلند کنیم و بگوییم اشتباه کردم، با این اعتراف دوباره به کانون گرم خانواده باز می گردیم. می توانیم از درد سرها و سردردهای مردم گریزی نجات یابیم. می توانیم به نگاه های پرسش گر دیگران غلبه کنیم و می توانیم دوباره خویشتن خویش را بیابیم. می توانیم در مدیریت احساسات مان  بهتر عمل کنیم. دیگر اسراف محبّت و گدایی عشق و نا امیدی وحس پوچ بودن زندگی، از فکر و روح مان رخت می بندد. وقتی امید و اعتماد به نفس و تلاش در زندگی مان جاری شد، فکر مغبون بودن و ضرر کردن و فرار از خانه و خود کشی از وجودمان گم می شود و انگار (تازه به دنیا آمده ایم / هیچ وقت هیچ مشکلی نداشته ایم/ شکست نخورده ایم.)               

سینه ها جای محبّت همه از کینه پُر است

هیچ کس نیست که فریاد پُر مهر ترا، گرم پاسخ گوید

نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد

نقشه ای شیطانی است

در نگاهی که ترا وسوسه ی عشق دهد حیله ای پنهانی است[3]



[1]- صائب تبریزی.

[2] - صائب تبریزی

[3] - مهدی سهیلی/ صدای آشنا/  نوار با صدای شاعر / نوار شماره ی 1/ روی دوم




آسیب شناسی اجتماعی
یکشنبه 28 آبان 1391 ساعت 11:15 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست وحید حاجیلو | ( نظرات )

به نام خدا

معنی زندگی را گم کرده ایم[1]

گویا روز ازل به ما قدرت دادند که شخصیت باطن خود را خودمان بسازیم و به ما اجازه دادند که مصالح این ساختمان را به میل خود و از میان چیزهایی که بیشتر مورد پسند ماست انتخاب کنیم؛ و آن وقت ما هر چه ناجنسی، بی ایمانی، و بغض و کینه و دشمنی بود به یک جا گِرد آوردیم؛ و این توده های سیاه را زیر چهره های پاک و بی آلایش، زیر قیافه های نجیب و خندان، زیر لبخندهای شیرین و ملیح، زیر ماسک های صمیّمیت و برادری، و زیر هزار قیافه ی خوب دیگر پنهان کردیم و نام آن را «باطن» گذاشتیم.

ما بدیها را از روز ازل در وجود خود سرشتیم،  و تا شیطان بی حقیقتی را به جهان نفرستادیم، خود به جهان نیامدیم.

حسادت آن قدر چشم های ما را کوچک کرده است که هیچ کس را بزرگتر از خود نمی توانیم دید...

آن قدر دورو هستیم و آن قدر اصل«دورویی» را برای زندگی کردن لازم می دانیم که حقیقت را حماقت معنی می کنیم و یا حقیقت گو را«احمق» نام می دهیم.

خود حسودیم،امّا چون به ما حسادت بورزند عصبانی می شویم، خود نامهربانیم، امّا چون به ما نامهربانی می کنند، بدمان می آید. به همه دروغ می گوییم، امّا سعی داریم اگر به ما دروغ گفتند رسواشان کنیم. خود ناجنسیم، امّا از ناجنسی دیگران چندشمان می شود. خود به همه بد می کنیم، امّا دوست نداریم که به ما بد کنند؛ ما معنی زندگی را گم کرده ایم... ما جهان را به خود و به همه جهنم کرده ایم. ما ماسک های یکدیگر را خوب می شناسیم و از قیافه های حقیقی یکدیگر خوب آگاهیم؛ امّا هرگز خجالت نمی کشیم که ماسکِ خود را قیافه ی حقیقی خود معرفی کنیم. ما پَست ترین موجوداتیم؛ همین «ما»- ما اشرف مخلوقات!   



[1] - احمد شاملو / آهنگهای فراموش شده / صص 66- 165.




آسیب شناسی اجتماعی
شنبه 27 آبان 1391 ساعت 05:34 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست وحید حاجیلو | ( نظرات )

به نام خدا

موضوع : آسیب شناسی اجتماعی

گام چهارم: چوب در چرخ جوانان/ سخنی با والدین 2

متأسفانه بعضی وقت ها در بعضی از خانواده ها که البته کم هم نیستند، پدر و مادر  نقش خود را فراموش می کنند.

چه طوری؟

عدم توجه به خواسته ی فرزند در امر ازدواج

مثلاً به فرزندان شان ازدواج هایی تحمیل می کنند که اگرچه  برای فرزند آب (خانه و زندگی) نمی شودامّا برای والدین نان می شود. اسمش را هم می گذارند خیر و خواهی البته نتیجه اش از 2 حال خارج نیست:

1- فرزند برومند کوتاه می آید و به اسم بچّه ی سر به راه پا روی دل خود می گذارد و به پدر و مادر اعتماد می کند؛ پا به شهری(زندگی) ناشناخته می گذارد که مسیر رفت و آمد آن را نمی داند.

2- جوان کوتاه نمی آید و خود را به هر آب و آتشی می زند تا پدر و مادر را از اشتباه در بیاورد که راهی پر پیچ و خم و خطرناک است.

(ها؟ غیر این دو راه که راهی نیست. ها؟)

 نقش و وظیفه ی پدر و مادر راهنمایی و مراقبت از نهالی است که می خواهد درخت تنومند شود و شاخ و برگ و میوه بدهد و سری در سرها در بیاورد.

متأسفانه عدم آگاهی پدر و مادر به خوشبختی و بد بختی فرزندان شان دامن می زند.والدین عزیز چرا مهمترین تصمیم زندگی یک جوان را به بازی می گیرید؟ چرا سنگی به بزرگی و سنگینی مهریه پیش پای جوانان می اندازید؟ آن هم نه یکی، نه دوتا، 5000 سکه ی تمام بهارآزادی!!!؟  

ریشه ی مهریه ی سنگین از کجا آب می خورد؟

چرا همچین چیزی را به جوان خود و دیگری تحمیل می کنید؟

چرا قصد همه از ازدواج یک شبه پول دار شدن است؟

چرا خانه و ماشین و لوازم لوکس برای دختران مان شوهر شده است؟

چرا مسافرت های خارج از کشور(آنچنانی)و مهمانی مجلل و مهمانان بسیار جای اعتبار و ارزش خانواده را گرفته است؟

چه کسی پاسخ گو است؟

                                کلاه تان را قاضی کنید.

 من می دانم... !

·       از بی کفایتی و بی لیاقتی دخترتان مطلع هستید!(دخترک به خودی خود تقصیری ندارد) چون خودتان این طور تربیتش کرده اید و مطمئن هستید که بیش از 6 ماه شوهرش تحمل نخواهد کرد و او را طلاق خواهد داد؛ پس برای تثبیت موقعیتّی (ازدواجی که حتی خوابش را نمی دید/ امید نداشت)که بدست آورده است مهریه ی سنگین می خواهید با آگاهی به این که داماد همچین پولی ندارد و نخواهد داشت. با وجودی که نمی دانید سکه چیست چون رنگش را هم ندیده اید ولی برای تضمین فروش جنس بد (که باید بیخ ریش صاحبش باشد!!) ولی ادّعا می کنید جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود! مهر سنگین می خواهید.

·       اگر طلاق به هر علتی جاری شد چون باز هم اصل معامله زیر سؤال نرود و جنس فروخته شده پس گرفته نگردد بایستی سرپناهی با گرفتن مهریه ی عند المطالبه برای دخترتان تهیه کنید که زندگی جدیدی را دور از خانواده ی شوهر و دور از خانواده ی پدری شروع کند و این زندگی تنهایی را تنها بچرخاند. بخور و نمیر(با مکیدن پول و خون و عرق جبین شوهر سابق).

حال برای من سؤال پیش می آید که

باید اندیشید:

 " مگر دختر را می فروشیم که برابرش سکه ی طلا می خواهیم؟ مگر به سکه ی طلا می ارزد؟ اگر می فروشیم تکلیف خود و دیگران را روشن کنیم و قال قضیه را بکنیم و یکبار دیه ی یک انسان کامل را از داماد بگیریم و خلاص" (اصل دین و مسلمانی مان هم عیبی ندارد زیر سؤال برود؛ اصلاً ما ها که از مسلمانی هیچ نداریم ولی تا پای میز محاکمه می رسیم همه مسلمان درست و حسابی می شویم و ادّعا ها داریم دیدنی!!!)  

سؤال است دیگر پیش می آید دست عقل و منطق آدم که نیست!!! سؤال است. 


مرتبط با: اجتماعی ,


آسیب شناسی اجتماعی
جمعه 26 آبان 1391 ساعت 05:32 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست وحید حاجیلو | ( نظرات )

به نام خدا

موضوع: آسیب شناسی اجتماعی

گام سوم: خویشتن خویش 1(راهکار دوّم)

شناخت انسانیت، آبرو، استعداد

خواهرم ، برادرم، بیایید به خودمان به منزلت اجتماعی و به عمر و جوانیِ مان که می گذرد توجه و دلسوزی کنیم.

اگر در خیابان و پارک و کوچه به دنبال آرامش هستیم؛ اگر به دنبال کسی می گردیم که عاطفه و پول و عشق برای مان خرج کند بهتر است همنشین(همسر، همسنگر، همراز، همدم، همزبان،همدل) زندگی مان را از جایی انتخاب کنیم که سرش به تنش بیارزد.

·       انتخاب خیابانی به درد خیابان و وِل گردی و خالی کردن جیب دیگران می خورد نه به درد و زخم و حسرت دل ما.

·       دوست شدن  با کسی که در غروب سرد پائیز و زمستان در کوچه و خیابان پلاس است و جای خواب ندارد و دور خود می چرخد؛ یعنی اعتماد کردن به کسی که (اگر برای خودش کسی بود در سرمای شب و بوران پائیزجایی برای خود داشت)فردایی برای خود ندارد چه برسد به ما که تازه از راه رسیده ایم و انتخابش کرده ایم.

·       دوست شدن با آدمی که صبح تا شب الاف پارک و آواره ی کوچه و صاحب دو چشم ناپاک است؛ یعنی اعتماد به آدمی که در زندگی اش  نیّت خیر و برنامه ی مثبت و شغل مشخصی ندارد و خود را به دست حوادث داده است.

·       پدر و مادرمان دائم از دوستان مان، از نوع حرف زدن مان، از بی کاری مان، از ول گشتن مان شاکی هستند؛ خوب نیست عاقلانه تصمیم بگیریم و با سیاست (به جای مقابله با پدر و مادر) به درد دل آنها گوش کنیم که:

مار بد بهتر بود از یار بد / مار بد از جان زند، یار بد از دین و از ایمان زند

سخن والدین را بسنجیم. یکبار فقط یکبار به والدین مان اعتماد کنیم، به پاس یک عمر خون دل خوردن شان که انتظار کشیدند نهال وجود ما درخت برومند شود، به دلسوزی آنها حرمت بگذاریم و به جوانی مان رحم کنیم؛ که( به هدر می رود/ دوّمی ندارد) بیندیشیم و بعد تصمیم بگیریم.

·       اگر عُمر و آبرو و پولِ مان را برای کسی خرج می کنیم تحقیق کنیم و با آگاهی کامل به این سؤال پاسخ مطمئن بدهیم که آیا این آدم لیاقتِ ولخرجی ما را دارد ؟ یا ولخرجی مان می شود: تلف کردن جوانی/ اسراف کردن عاطفه/ ضرر مادی و معنوی؟

به دنبال میز مدیریت نباشیم!

از فرصت های مان استفاده کنیم؛ آموزش درس را در مدرسه به اندازه ی کافی می بینیم بیائید در ایّام فراغت به یادگیری حرفه ای که دوست داریم بپردازیم. حرفه ای که اگر وارد دانشگاه نشدیم به ما کمک کند که وارد بازار کار شویم و وقتی بیست ساله شدیم از پدر و مادرمان پول تو جیبی نگیریم. به کارگاه نقاشی، نجاری، خیاطی، قالی بافی، تراشکاری یا به آتلیه ی عکاسی ومغازه ی آرایشگری یا به کلاس های تعمیر گوشی موبایل و سخت افزار نرم افزار کامپیوتر؛ اصلاً به مراکز فنی حرفه ای سری بزنیم و یک حرفه را به عنوان شغل انتخاب کنیم و با پشت کار و اراده وارد آن شویم و یاد بگیریم که برای روز مبادای مان به درد خور باشد.

فواید اشتغال به کار نیمه وقت یا فصلی

اگر به کارگاه آموزشی می رویم (در یک شیفت کاری یا در فصل فراغت از درس و مدرسه) یعنی برای آینده ی مان سرمایه گذاری می کنیم.

چه طوری؟

اهمیّت اشتغال به کار نیمه وقت یا فصلی

·       با آدم هایی زحمت کش و شریفی(که دوستان خیابانی نیستند مثل قطار شهر بازی ما را دور خودمان بچرخانند) آشنا می شویم که اگر دشمن مان هم باشند (که نیستند) چون سرشان به تن شان می ارزد؛ دشمن دانا به از دوست نادان است.

·       با قرار گرفتن در محیط کار و آشنایی با فرهنگ غنی ایرانی اسلامی یاد می گیریم که لقمه ی حلال در بیاوریم و عرق جبین بریزیم و نان بازو بخوریم.

·       قدر دان پول وکسب خود می شویم و دستمزدمان را الکی الکی به بسته ی سیگار نمی دهیم که دودش کنیم برود هوا و آخرش هم بشویم یکی مثل کاتون خواب خیابان پشتی.

·       در همین کارگاه آموزشی قد می کشیم و سالم( از نظر اخلاقی/ اجتماعی) بزرگ می شویم. اگر هم خواستیم ازدواج کنیم یا با خانواده ی همکارمان( که دیگر می شناسیمش و اعتمادش را جلب کرده ایم  و اعتمادمان را جلب کرده است) وصلت می کنیم؛ یا می شویم یکی در حد و اندازه ی آقا مهندس یا خانم دکتر که آدمی فهمیده و با شعور هستیم و دنبال لنگه ی خودمان(آدمی مطمئن) برای زندگی می گردیم. چون شخصاً آدم زندگی و پایبند به ارزش ها هستیم. 

·       به اینجا که رسیدیم با خود بیاندیشیم: من که سلامتی و امنیت دارم، پدر و مادر و خانواده هم دارم، محل کسب و زندگی ام معلوم است، اصلاً بچه ی با حالی هستم درسم را هم که دارم می خوانم تا خدا چه بخواهد ... هان گفتم خدا؛ پس خدا را نشناسم؟ وقتش رسیده که برای خودم خدایی انتخاب کنم، دین و مذهبی داشته باشم. نمی خواهم کور کورانه نماز بخوانم. باید تحقیق و بررسی کنم و خدایی برای خود دست و پا کنم. من از شیطان های جورواجور اطاعت نمی کنم.

خدای من باید با همه ی باورها و خداهای مردم فرق داشته باشد. خدای خیلی از آدم ها شکم ها و غرایزشان است ولی خودشان نمی دانند؛ خدای خیلی از آدم ها هم مقام و مدیریت و میز و اتاق کارشان است که باز هم نمی دانند؛ خدای خیلی ها هم پول شان است، ثروت باد آورده و آبا و اجدادی شان. خدای عده ای هم زیبایی شان است که سجده می برندش.

امّا من خدایی می خواهم که هم به فکر خوراک و پوشاکم باشد، هم برنامه شغلی و زندگی برایم بچیند که : ( نان حلال در بیاورم، فرزند خلف داشته باشم، باعث رساندن خیر و خوبی به خانواده و محله و شهرمان باشم، مرا به سوی خیر خواهی سوق دهد و از ارتکاب جرم و مردم آزاری و تفرقه افکنی و کینه و دشمنی و ... باز دارد.)

خلاصه بگویم من برای خدایی سجده می کنم که برنامه اش برای آینده ی من نویدی خوب و خوش وعاقبت به خیری باشد.

به هنجارهای خدایی عمل می کنم که اگر برگشتم پشت سرم را نگاه کردم حسرت و خجالت نکشم، سر افکنده نباشم. به رهنمودهای خدایی گوش می دهم که کارنامه ام، حاصل عمرم بشود وجدان آگاه(انسانیت/ فرزند خلف/ الگوی فرزند/ خیر خواهی خلق و ... ).

با یافتن پاسخ این تفکر به خدایی می رسیم که:  نیست جز او   وحده لا اله الّا هو.

دین دار می شویم، پرچم دار می شویم، هویّت پیدا می کنیم به جایی می رسیم که دیگران با نگاه کردن در ما و زندگی مان، یاد خدا می افتند؛ آن وقت به آرمان شهر= به مدینه ی فاضله نزدیک می شویم.

·       آدمی هم که دین دارد یعنی حیا و ایمان و احترام دارد و عاقبت به خیر می شود. بهشت را( در همین دنیا می سازد/ از همین دنیا می بیند.) آینده اش درخشان می شود و زندگی اش روی غلتک می افتد.

تأثیر دوست و همنشین در دنیا و آخرت

مار بد بهتر بود از یار بد / مار بد از جان زند، یارِ بد از دین و از ایمان زند

·        از نوع حرف زدن(ادبیات) و برنامه داشتن و حرفه و شغل آموختن و ازدواج و فرزند خلف داشتن (بگیر تا حق را ناحق کردن و تهمت و تجاوز و تعرض و گناه و بی دینی و جهنم و بهشت و خدا و قرآن و پیامبر) همه ی اینها تحت تأثیر دوستان مان جا به جا می شوند و زندگی مان را هم درگیر می کنند.

بیائید فکر کنیم(انسانهای اولیه هم با فکر نقش گاو و گوسفند کشیدند)= نشاید بریدن نینداخته!


مرتبط با: اجتماعی ,


آسیب شناسی اجتماعی
چهارشنبه 24 آبان 1391 ساعت 05:24 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست وحید حاجیلو | ( نظرات )

به نام خدا

موضوع: آسیب شناسی اجتماعی

گام اول: خواستار تحول باشیم، تغییری سازنده در زندگی!

 برای ساختن جامعه­ ی سالم اوّل باید از شخصِ خود شروع کنیم. بایدها و نبایدهای شخصی خود را مشخص کنیم تا به برنامه ی فکرشده وعمل و زندگی سالم برسیم. اهدافی را برای خود در نظر بگیریم که در راستای تعالی و کسب رتبه ی بهتر در زندگی مان مؤثر باشد.

سلامتی شخصی در اجتماع: یعنی من به جای خود هنجار شکنی نکنم. تو به جای خود خویشتن خویش را دوست بداری و هریک از ما(اعضای جامعه) در جای خود سعی کند اگر دین و مذهب مشخصی ندارد آزاد و آزاده زندگی کند. آزادی به معنی تعرض و تجاوز به حقوق دیگران نیست بلکه آزادی یعنی اجرای قوانینی که فرد را در راستای تحقق زندگی سالم به سلامتیِ فکری و بدنی و اخلاقی برساند؛ که اگر بخواهیم این مهم را به مرحله ی اجرا درآوریم باید از زندگی شخصیِ خود شروع کنیم.

نمی خواهم درهمین گام اوّل شعارهای تکراری بلند پروازانه(: رسیدن به آرمان شهر= شهر آرمانی و ایده آل= مدینه ی فاضله، ایران آباد، جامعه ی بدون دزدی وجنایت وقاچاق و تجاوز و بزهکاری و...) بدهم؛ بلکه می گویم بیایید از خودمان شروع کنیم. پروژه ی جامعه ی کوچک را برای اصلاح به دست بگیریم؛ از خانواده، از اتاق شخصی، از کامپیوتر و لپ تاپ و موبایل و کتاب و فکرمان شروع کنیم. چه طوری؟

 

از خود بپرسیم چرا؟ آیا؟ کجا ؟ و ...؟

·       کلمات زشت و رکیک و عباراتی را که با آن دیگران را به منظوری خاص(مثل قد کوتاهی/ موی بور/ حتی خوش خلقی و ... ) مسخره می کنیم به کار نبریم. از خود بپرسیم مگر به دنیا آمده ایم که مسخره کنیم یا مسخره شویم؟

·       فیلم و تصویر و جک­هایی ناپسند را که درحافظه ی ذهنی و موبایل و کامپیوترمان داریم حذف کنیم. بپرسیم من وسیله خریده ام که فکر و پاکی و جوانی ام را تباه کنم؟

·       پوسترهایی که غیر اخلاقی اند، ترویج بی بند و باری و بی حیایی را دارند از اتاق مان دور بریزیم. آدم از دیوار خجالت می کشد چه برسد به خانواده. بپرسیم حالِ آدم از این همه کثیفی به هم نمی خورد؟ 

·       نسبت به خواهر و برادرمان و پدر و مادرمان بی تفاوت نباشیم. اگر خیلی خسته و بی حوصله یا عصبانی هستیم آنها را از خود نرانیم. یادمان باشد کانون خانوادگی و گرمایش و صمیمیتش دوّمی ندارد که در جای دیگری به هوای خانواده به دنبال گرمای دیگری باشیم. فراموش نکنیم اگر با اعضای خانواده ی مان راحت نیستیم(راحتی و جور بودن و مَچ بودن را با بی حیایی و بی احترامی و بی چشم و رویی اشتباه نگیریم!) هیچ کس دیگری وجود ندارد که محبّت پدرانه و نوازش مادرانه را در حق ما به جای آورد؛ پس به دنبال نکته ی کلیدی در رفتار خود باشیم و بپرسیم که مگر نزدیک­تر و دلسوزتر از پدر و مادر هم برای مان وجود دارد که جایگزین آنها باشد؟ کجا می توانم بیابم ...؟

از خود بپرسیم آیا این دوستانی که مرا به خود مشغول کرده اند و من آنها را به دورِ خود جمع کرده ام و با آنها به طرف سیگار وکافی نت و کافی شاپ و رستوران و سفر می روم و عشق و حال می کنم؛ با آنها می خورم، می خندم و رازهای مگوی خویش را به آنها می گویم همین دوستان مگسان گِرد شیرینی نیستند؟

مرتبط با: اجتماعی ,




 
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات