وَ لَیسَتِ التَّوبَة ُلِلَّذِینَ یَعمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتّی إذا حَضَرَ أحَدَهُمُ المَوتُ قالَ إنِّی تُبتُ الآنَ.
ده سال گذشت 4
یکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت 11:41 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست وحید حاجیلو | ( نظرات )
به نام خدا

خوب تا اونجا گفتیم که رفتیم اون اداره ی کذائی و اون دو نفر ملعون و ... .
اما به هر حال خوب هر کسی ی اخلاقی داره و با هر بد بختی و کم و کاستی های موجود هر چی بود تموم شد ولی بعضی مواقع بعضی از رفتارهای اینطور آدما یاد آدم میافته و نهایتاً اعصابش بهم می ریزه. مثلاً یکی از همینا بود که اصلاً هیچ مسئولیتی رو قبول نمی کرد با اینکه واقعاً مسئول و پاسخگوی مستقیم همون کار بود و کاراش رو می انداخت رو دوش افراد دیگه و با این حال فکر می کرد خیلی زرنگه. یعنی این آدم به اصطلاح مسئول بی مسئولیت وقتی می خواست ی کاری رو به نیروهاش بسپره که انجام بدن هم، بازم مسئولیت اون کارو قبول نمی کرد و ی جوری وانمود می کرد که انگار اصلاً ایشون دستور انجامش رو نداده و طرف خودش انجام داده. حالا اگه کار خوب از آب در میامد خوب می گفت نیروی من بوده و به نام خودش تموم می کرد کارارو ولی اگه این اتفاق نمی افتاد که... .
بگذریم. کم نبودن همچین آدمائی اونجا. و جالب ترش اونجاش بود که وقتی دو تا از این آدما ی جا بودن، دیگه زمین و زمان رو به مسخره می گرفتن و هیچ کاری نمی کردن. در این شرایط بود که افراد با سواد و کاردان هم دیگه تقریباً همه جوره گوشه نشین و منزوی می شدن و این مسائل چیزی رو نمی رسونه بغیر از سوء مدیریت مدیران مجموعه.
حالا کاری به این مسائلش نداریم و صرفاً خاطراتو می گم.
خوب داشتم از اخلاقیات بعضی از کارمندا می گفتم براتون. یکیشون بود انقدر بلانسبت شما که داری اینو می خونی «فراخ» تشریف داشت که اصلاً پنج شنبه ها کار نمی کرد. می گفت امروز پنج شنبه است حال کار کردن نداریم. ی ساعت هم که قراره زود بریم. ی ساعت هم مرخصی سلاعتی می گرفت گاهی هم نمی گرفت و زودتر جیم می شد. یا همین آدم تو بحث ها و جلسات طوری وانمود می کرد که انگار کل کارای ی استان از کشور روی دوششه و دیگه وقت سر خاراندن هم نداره. در ساعات اداری معمولاً کارای شخصیشون رو انجام می دادن همه نه فقط ایشون. و معمولاً ی بهانه ای جور می کردن که هفته ای دو روز با حق مأموریت بروند استان و ... . اینم معمولاً همه انجام می دادن و انگار شده بود ی عرفی.
حالا با این وجود و با این وضعیت کار کردن همه شون هم طلب کار بودنا. همیشه و از همه جا انتقاد می کردن و ناراضی بودن. که البته منم همیشه می گفتم بابا شما خودتم اینجوری اول خودت درست کار کن بعد بقیه رو بگو... که البته از عواقبش هم بی نصیب نمی شدیم.
اکثراً بی سواد... حتی در زمینه ی رشته ی تخصصی خودشون و کار ندان. «در مقابل کاردان».
بعد حالا همه رو نمی خوام براتون توضیح بدم ی چند تا خلق و خوی برجسته رو گفتم که اکثراً توی همه ی ادارات کشور موج میزنه مثلاً ی بنده خدایی بود کلاً کار هیچ کسی رو راه نمی انداخت و معمولاً همه از دستش شکار بودن و هرکسی می آمد ناراضی بر می گشت. همه رو حد اقل 6 ماه معطل می کرد و معمولاً هم عمدی بود این کارا و طبق معمول هم شکایات مردمی به جایی نمی رسید و مسئولین کاری نمی کردن.
یا مثلاً یکیشون بود کلاً با گوشی بازی می کرد و کاری نمی کرد و کلاً کاری نداشت که بکنه و مواقعی هم که حوصله اش از گوشی سر می رفت؛ می رفت تو کار دیگر همکارانش سرک می کشید و گند میزد به کارای اداری دیگران و فبها.
وقتی هم که بهش می گفتیم، می گفت من کارامو کردم دارم با گوشی بازی می کنم. و حالا اون کاراش چی بود؟ آمار سازی و داده سازی و پاچه خواری رئیس رؤسا.
البته از پاچه خواری ها هم بگم براتون که خودم چندین نفرو دیدم که به نون و نوایی رسیدن، رئیس شدن، رفتن بالاتر و پله های ترقی رو هر روز بیشتر از دیروز طی کردن، یا استخدام شدن به صورت غیر قانونی «چون همزمان 3 جا کار می کرد و طبق قانون منع داشت.».
یا یکی بود که سرباز بود و کلاً نمی اومد و کسی باهاش کاری نداشت و ... .
حالا خیلی از این تبعیض ها بود که کاری با اینا هم نداریم. که در واقع اصلاً نمی تونیم کاری داشته باشیم.
تو این گیر و دار هم یکیشون بود کلی مقروض بود و اون دو نفری که در آخر مطلب قبلی خدمتتون عرض کردم این بنده خدا رو بخاطر قرض هاش مسخره می کردن. 
آقا جان آخه شما چه کاری به زندگی مردم دارید آخه.
در نهایت یه بنده خدایی بود اهل مطالعه بود که کلاً منزوی بود البته کارشو کم و بیش انجام می داد.
یکی دیگه بود ایشون هم اهل علم و عمل بودن و از تخصص هاشون نگم براتون ولی خوب ایشون هم کم و بیش منزوی شده بود در این سیستم و نظام اداری.
البته ی مورد همیشه مریض داشتیم که بیشتر تلقین می کرد مریضه و مرضش بیشتر بی پولی بود به نظرم و البته خساست.
ولی یکی هم داشتیم خدائیش از مردانگیش هر چی بگم کم گفتم.
حالا همه ی اینایی که گفتم همکاران آقا بودن.
در مطلب بعدی در مورد خانم ها هم خواهم گفت.
ادامه دارد...

                    یاعلی


مرتبط با: اجتماعی ,


10 سال گذشت... «3»
یکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت 12:39 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست وحید حاجیلو | ( نظرات )
به نام خدا
بالأخره رسیدیم مالک اشتر. بعد از ی سری مراحل از جمله عبور از دژبانی و معاینات پزشکی و تقسیم شدن به گردان ها و گروهان های مختلف و تحویل تخت و کمد رفتیم ناهار خوردیم و لباس ها و .... رو گرفتیم. تا یواش یواش آموزش ها رو شروع کردن.

از همه ی این مسائل که بگذریم کلاً نمی خوام زیاد این مطلب طولانی بشه و اینکه ی سری مسائل امنیتی هم هست که نمیشه گفت. اما از دوران آموزش صرف نظر می کنم و با تمام چیزهای غمگین و شاد و تفریحاتی که داشتیم و سر به سر دوستان و فرماندهان گذاشتن و ... هیچ چیز دیگه ای نمی نویسم از این دوره. البته ناگفته نماند که با چند نفر از دوستان فعلی هم اونجا آشنا شدیم. که خوشبختانه توی گروهان ما اکثراً نخبه هایی از علوم مختلف دور هم بودن، مثل جناب مهندس پیلتن متخلص به «حاج ناصر» که صدای خوبی هم داشت و مابقی دوستان که الآن حسش نیست یکی یکی اسم ببرم ازشون، یا آقای دکتر، فربد، توماج «کمال» و ... .

البته ی چند نفر هم داشتیم که مشکل روانی داشتن مثل س.ع. و...

به هر حال این دوره هم تموم شد که خیلی از خاطرات رو ننوشتم مثل کشیک های شبانه، گشت شب، درگیری ها، اون دکل که جن داشت و من رفتم توش، آخ آخ اردوگاه رو نگم براتون. میدان تیر. کوه نوردی 5-6 بار اونم طولانی چند بار درشب و روز. مراسم پایان دوره و ... که هر کدومش کلی وقت می خواد برای نوشتن و خوندنش. در نهایت ترخیص شدیم که در واقع روز ترخیص هم مثل همون روز اعزام بی کفایتی مسئولین و بس.

در هر حال تموم شد و اومدیم رفتیم یگان. البته همونطور که دوستان مستحضرند بنده امریه بودم در یکی از ادارت که هم نظامی بود و هم نه...
که دیگه اسم نمی برم حتی به صورت مخفف.

حالا ما اومدیم بعد از کلی دنگ و فنگ، که ی بار تقسیممون کردن تهران، ی بار استان خودمون و نهایت ی شهرستان که از قضا شهرستان محل زندگی ما نبود.

اصل ماجرا از اینجا شروع میشه.

رفتیم و آخرین ساعت از وقت اداری خودمون رو معرفی کردیم به یگان یا بخوانید اداره ی مربوطه. که هیچی دیگه همون لحظه ی ورود پی بردیم که برخی از انسانیت اصلاً بوئی نبردن. البته من بگم براتون که جای بدی نبود فقط ی خورده رفتارها مناسب نبود بخاطر اینکه از بومیای خودشون بیشتر خوششون می آمد.
به هر حال هرچی بود گذشت و اینجا فقط می خوام چند تا از خلق و خوی دوستان رو بگم براتون.

مثلاً دو نفر بودن که یکی از یکی عوضی تر و بی شعور تر و به قول یکی از دوستان «مرمور: به معنای به شدت ریاکار». آقا من هنوزم معتقدم نه تنها جای امثال این افراد تو اون اداره نیست بلکه توی هیچ دم و دستگاه دولتی هم نیست.

ادامه دارد...
                یاعلی  

مرتبط با: اجتماعی ,


 
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic