وَ لَیسَتِ التَّوبَة ُلِلَّذِینَ یَعمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتّی إذا حَضَرَ أحَدَهُمُ المَوتُ قالَ إنِّی تُبتُ الآنَ.
10 سال گذشت... «3»
یکشنبه 25 اسفند 1398 ساعت 12:39 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست وحید حاجیلو | ( نظرات )
به نام خدا
بالأخره رسیدیم مالک اشتر. بعد از ی سری مراحل از جمله عبور از دژبانی و معاینات پزشکی و تقسیم شدن به گردان ها و گروهان های مختلف و تحویل تخت و کمد رفتیم ناهار خوردیم و لباس ها و .... رو گرفتیم. تا یواش یواش آموزش ها رو شروع کردن.

از همه ی این مسائل که بگذریم کلاً نمی خوام زیاد این مطلب طولانی بشه و اینکه ی سری مسائل امنیتی هم هست که نمیشه گفت. اما از دوران آموزش صرف نظر می کنم و با تمام چیزهای غمگین و شاد و تفریحاتی که داشتیم و سر به سر دوستان و فرماندهان گذاشتن و ... هیچ چیز دیگه ای نمی نویسم از این دوره. البته ناگفته نماند که با چند نفر از دوستان فعلی هم اونجا آشنا شدیم. که خوشبختانه توی گروهان ما اکثراً نخبه هایی از علوم مختلف دور هم بودن، مثل جناب مهندس پیلتن متخلص به «حاج ناصر» که صدای خوبی هم داشت و مابقی دوستان که الآن حسش نیست یکی یکی اسم ببرم ازشون، یا آقای دکتر، فربد، توماج «کمال» و ... .

البته ی چند نفر هم داشتیم که مشکل روانی داشتن مثل س.ع. و...

به هر حال این دوره هم تموم شد که خیلی از خاطرات رو ننوشتم مثل کشیک های شبانه، گشت شب، درگیری ها، اون دکل که جن داشت و من رفتم توش، آخ آخ اردوگاه رو نگم براتون. میدان تیر. کوه نوردی 5-6 بار اونم طولانی چند بار درشب و روز. مراسم پایان دوره و ... که هر کدومش کلی وقت می خواد برای نوشتن و خوندنش. در نهایت ترخیص شدیم که در واقع روز ترخیص هم مثل همون روز اعزام بی کفایتی مسئولین و بس.

در هر حال تموم شد و اومدیم رفتیم یگان. البته همونطور که دوستان مستحضرند بنده امریه بودم در یکی از ادارت که هم نظامی بود و هم نه...
که دیگه اسم نمی برم حتی به صورت مخفف.

حالا ما اومدیم بعد از کلی دنگ و فنگ، که ی بار تقسیممون کردن تهران، ی بار استان خودمون و نهایت ی شهرستان که از قضا شهرستان محل زندگی ما نبود.

اصل ماجرا از اینجا شروع میشه.

رفتیم و آخرین ساعت از وقت اداری خودمون رو معرفی کردیم به یگان یا بخوانید اداره ی مربوطه. که هیچی دیگه همون لحظه ی ورود پی بردیم که برخی از انسانیت اصلاً بوئی نبردن. البته من بگم براتون که جای بدی نبود فقط ی خورده رفتارها مناسب نبود بخاطر اینکه از بومیای خودشون بیشتر خوششون می آمد.
به هر حال هرچی بود گذشت و اینجا فقط می خوام چند تا از خلق و خوی دوستان رو بگم براتون.

مثلاً دو نفر بودن که یکی از یکی عوضی تر و بی شعور تر و به قول یکی از دوستان «مرمور: به معنای به شدت ریاکار». آقا من هنوزم معتقدم نه تنها جای امثال این افراد تو اون اداره نیست بلکه توی هیچ دم و دستگاه دولتی هم نیست.

ادامه دارد...
                یاعلی  

مرتبط با: اجتماعی ,


10 سال گذشت... «2»
شنبه 24 اسفند 1398 ساعت 11:15 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست وحید حاجیلو | ( نظرات )
به نام خدا

خوب روز اعزام حدود 2 ساعت منتظر موندیم که آقایون حضرات مسئولین اعزام تشریف بیارن که طبق لیست های طبقه بندی شده از قبل بفرستنمون به مراکز آموزشی. البته یاد آور بشم که از قبل محل آموزش مشخص بود. فقط قرار بود سوار وسیله نقلیه نظام بشیم و بریم. همین

حالا تو همین دو ساعت با چند نفر از بچه های دانشگاه آشنا شدیم که اتفاقاً محل آموزشمون ی جا بود و اتفاقاً توی ی گردان و ی گروهان افتادیم...
روز اعزام عجب روزی بود، بعد از اینکه با سر تراشیده چند ساعت زیر آفتاب موندیم باعث شد ی سر دردی هم بگیریم قبل از رسیدن به محل آموزش. خوب محل آموزش که از قبل مشخص بود پادگان آموزشی مالک اشتر نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران. استان مرکزی شهرستان اراک- سه راه خمین. به همین سادگی.
گفتم روز اعزام و تموم شد؟؟؟؟ نه عزیز من تازه اول کار بود که از همین ابتدا بیش از پیش و به طور قطع بیش از همه وقت به نهایت بی نظمی در نظام و بی برنامگی کشور پی می بریم. حالا میگم براتون.
بعد از کلی معطل شدن و قدم زدن از این طرف به اون طرف، بالأخره مسئولین تشریف آوردن و رفتیم داخل استادیوم. حالا اونجا گفتن این مراکز جدای از هم صف بکشن. چون از قبل مشخص بود هر کس کجا باید بره طبق اون محل که داخل برگ سبز اعزام به خدمت نوشته بود باید می رفتیم در قسمت مربوطه منتظر می موندیم. آقا ما هم رفتیم و همه ی جایگاه های انتظارو دیدیم و  .... تازه فهمیدیم اصلاً مالک اشتر نیست. همینطوری داشتیم ول می چرخیدیم که گفتن اینایی که نیست جایگاهشون تعدادشون کمه جدا بمونن ی قسمت تا اعزامشون کنیم.
هیچی دیگه حدود 2 ساعت هم اینجا ویلان شدیم تا اینکه همه رفتن ما موندیم حدود 60-70 نفر که از 2-3 مرکز بودن و تعداد پائین که خلاصه سرتون رو درد نیارم ما 18 نفر قرار بود بریم مالک اشتر که ی مینی بوس قدیمی «چشمتون روز بد نبینه» دادن به ما و هلک هلک راه افتادیم به سمت مالک اشتر.
حالا از مسائل و اتفاقاتی که در مسیر افتاد می گذرم و از اینکه نه راننده بلد بود مالک اشتر رو و نه هیچ کدوم از بچه ها از اینم می گذریم. رفتیم و مسیر 2 ساعته رو حدود 4.5 ساعت از کوره راه و ... رفتیم و رسیدیم جلوی مالک اشتر.
با سر درد و گرسنه و ... که تازه اونجا دژبان گفت بچه های اعزامی همدان قرار بود 12.5 برسن کجا بودین پس ؟؟؟
ما حدود 3.5 رسیده بودیم.
ادامه دارد...
                   یاعلی

مرتبط با: اجتماعی ,


 
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic